|
تو که بیگانه هستی با سپیدی تو که دلبستگی ها را ندیدی .در این بازار داغ نا امیدی .تو را باور کنم با چه امیدی؟
درد تنهایم را به که گویم؟ به که گویم در این جامعه ی خالی از عشق !همه در تاب و خروشند همه چون سرو به بالا می نگرند .و به فغان از غم هستی .که تواند مرا یاد کند؟ و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران .من که خواهم ولی افسوس که نتوانم از اینجا روم .چون که بر دست و به پایم بتنیدند گلی از گل ریحان .من به سان گلی از باغ گلی از یاس بدم .که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم .که تواند که مرا شاد کند؟ و دل غم زده ام را به سرود غم هستی بسراید؟ اه ........
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385 17:25 توسط مهسا جون! |
|
| ||||||