|
اگر مي دانستي..... چه قدر دوستت دارم..... هيچ گاه براي آمدنت......... باران را بهانه نمي کردي........ رنگين کمان من اشک ندارد چشـمم، شيشه اشک دلم بشکسته واژه ها بر لب خاموشی من شعر شدند
شب ِ رويا، شب با ياد تو خوابيدن ها
تن من بی نفس بوی خوش هر نفست
لب من بوی خدا ميدهد ای عشق سپيده گاهی
آن شهابی که گذشت، آخرين واج دلـم بود
باز می گشایم پنجره ابی را
به وسعت چشمانت
و مرور می کنم خاطراتم را
تا دور دست صبح ارزو
در پشت پنجره ی ابی
عشقی بود و عهدی
وحال در پس پنجره
عهدی که فرو نشسته است.
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دهد دگر آن روز
من و تو نیست میان من و تو این:
ماییم
+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 16:1 توسط مهسا جون! |
|
| ||||||