|
آرزوي من ,ديدن روي ماه تو به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي ، تنها و تاريک خدا مانند دلم تنگ است... بيا اي روشني اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهيها دلم تنگ است... تنگ است... من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سبز، چهار فصلش همه اراستگيست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي ابي ، يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست... قلب ها از اهن و سنگ قلب ها بي خبر ازعاطفه اند... + نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 16:32 توسط مهسا جون! |
|
| ||||||