|
تو که بیگانه هستی با سپیدی تو که دلبستگی ها را ندیدی .در این بازار داغ نا امیدی .تو را باور کنم با چه امیدی؟
درد تنهایم را به که گویم؟ به که گویم در این جامعه ی خالی از عشق !همه در تاب و خروشند همه چون سرو به بالا می نگرند .و به فغان از غم هستی .که تواند مرا یاد کند؟ و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران .من که خواهم ولی افسوس که نتوانم از اینجا روم .چون که بر دست و به پایم بتنیدند گلی از گل ریحان .من به سان گلی از باغ گلی از یاس بدم .که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم .که تواند که مرا شاد کند؟ و دل غم زده ام را به سرود غم هستی بسراید؟ اه ........
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385 17:25 توسط مهسا جون! |
با خود آرام زمزمه مي کردم گفتم دلم پر از تنهاييست
و آرام رفت ..اري او رفت اما تمام دلتنگيهايم را نيز با خود برد
+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 17:20 توسط مهسا جون! |
کوه با نخستین سنگ ها اغاز می شود و انسان با نخستین درد. من با نخستین نگاه تو....... اغاز شدم. --------------------------------------------------- زغم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد تقدیم به تو به توی که هیچ کس نمی داند در خانه ات جای کسی خالی است! + نوشته شده در جمعه 22 دی1385 21:27 توسط مهسا جون! |
امشب باز قطرات اشك بيقرارانه تو را فرياد مي زنند . بغضي راه گلويم را بسته .... نميدانم شايد همين عشق است كه مي خواهد فرياد برآورد! اما ديگر تاب و تواني برايش باقي نمانده . هنوز هم قلبم با هر طپش تو را جست و جو مي كند اما اينجا فقط غمي است كه از زيبايي يك عشق به يادگار مانده است براي من فقط سكوتي ست كه فرياد مي زند : به هيچكس نبايد دل بست... همه و همه مي روند و اين فقط خاطراتي است كه از آنها به يادگار مي ماند ...! عشق پيوسته است اما انسانها از هم گسسته + نوشته شده در جمعه 15 دی1385 7:54 توسط مهسا جون! |
اگر مي دانستي..... چه قدر دوستت دارم..... هيچ گاه براي آمدنت......... باران را بهانه نمي کردي........ رنگين کمان من اشک ندارد چشـمم، شيشه اشک دلم بشکسته واژه ها بر لب خاموشی من شعر شدند
شب ِ رويا، شب با ياد تو خوابيدن ها
تن من بی نفس بوی خوش هر نفست
لب من بوی خدا ميدهد ای عشق سپيده گاهی
آن شهابی که گذشت، آخرين واج دلـم بود
باز می گشایم پنجره ابی را
به وسعت چشمانت
و مرور می کنم خاطراتم را
تا دور دست صبح ارزو
در پشت پنجره ی ابی
عشقی بود و عهدی
وحال در پس پنجره
عهدی که فرو نشسته است.
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دهد دگر آن روز
من و تو نیست میان من و تو این:
ماییم
+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 16:1 توسط مهسا جون! |
دلتنگم ! کاش من و تو تنها يکديگر را براي تنهايي خود نمي خواستيم . + نوشته شده در جمعه 8 دی1385 17:17 توسط مهسا جون! |
اگر مي بيني شادم ، خندانم ، با وجود اينکه اينهمه غصه در دل داردم ، تنها به اميد بودن تو است.... اگر مي بيني آرامم ، بي تابم ، سر به زير ، ساکت و گوشه گير ، فقط به خاطر عشقي است که از سوي تو در دلم نشسته است.... اگر ديدي گريانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پريشانم ، بدان که بدجور دلم هواي تو را کرده است و دلم ديگر طاقت دوري تو را ندارد ! اگر ديدي نيستم ، نه صدايي و نه خبري از من نيست بدان که از عشق تو مرده ام آري از عشق تو مرده ام برای دیدین تو نقره ماهو چیدم تا آسمون هفتم به خاطرت دویدم
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد .
هرگز از انسان توقع عشق پاک را نداشته باش زيرا گل سرخ در مرداب نميرويد!
+ نوشته شده در جمعه 8 دی1385 16:59 توسط مهسا جون! |
شکوه نگاه عشق را در نگاه تو اموختم وسبز ترین صداها را در انعکاس سکوت تو خواهم شنید تو از بی کران اسمان خواهی امد................ می دانم! با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست! + نوشته شده در جمعه 8 دی1385 13:9 توسط مهسا جون! |
|
| ||||||