|
دلم تنگ است . ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است . بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده و این تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
و در ایوان من دیریست در خوابند پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی
+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390 14:29 توسط مهسا جون! |
قطره ،دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش را گفته بود هر بار خدا میگفت:از قطره تا دریا راهی ست طولانی ،راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور کرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت و قطره هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت! تا روزی که خدا به او گفت: امروز روز توست ،روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند و قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را ! اما، روزی دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر هم هست؟ خدا گفت :هست. قطره گفت پس من آن را می خواهم، بزرگ ترین را ،بی نهایت را پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است و آدم عاشق بود ،دنبال کلمه ای می گشت که عشق را درون آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خداگفت:حالا تو بی نهایتی،زیرا که عکس من در اشک عاشقه عیدتون مبارک عزیزای من! + نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389 13:47 توسط مهسا جون! |
چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير + نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389 18:39 توسط مهسا جون! |
آرزوي من ,ديدن روي ماه تو به ديدارم بيا هر شب در اين تنهايي ، تنها و تاريک خدا مانند دلم تنگ است... بيا اي روشني اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهيها دلم تنگ است... تنگ است... من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سبز، چهار فصلش همه اراستگيست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي ابي ، يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست... قلب ها از اهن و سنگ قلب ها بي خبر ازعاطفه اند... + نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 16:32 توسط مهسا جون! |
زیر نور ماه غریبه ای آرام و بی صدا قدم بر می دارد در ژرفای نگاه مبهمش می توان اشک را احساس نمود انگار دریا دلی قطره قطره از هم وا می بارد.... + نوشته شده در جمعه 1 تیر1386 10:49 توسط مهسا جون! |
اما چگونه بنویسم مدادهای سیاه برای نوشتن نام سپیدت نامحرمند عزیز من طرح روشنت را بر تن کدام سیاهی نقش کنم تا تو را بنگرم !! نه ، دلم راضی نیست باشد، تو سهم دیدار من نیستی تنها زمزمه ات می کنم من به تکرار واژه ات نیز خشنودم ... + نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385 20:18 توسط مهسا جون! |
تو که بیگانه هستی با سپیدی تو که دلبستگی ها را ندیدی .در این بازار داغ نا امیدی .تو را باور کنم با چه امیدی؟
درد تنهایم را به که گویم؟ به که گویم در این جامعه ی خالی از عشق !همه در تاب و خروشند همه چون سرو به بالا می نگرند .و به فغان از غم هستی .که تواند مرا یاد کند؟ و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران .من که خواهم ولی افسوس که نتوانم از اینجا روم .چون که بر دست و به پایم بتنیدند گلی از گل ریحان .من به سان گلی از باغ گلی از یاس بدم .که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم .که تواند که مرا شاد کند؟ و دل غم زده ام را به سرود غم هستی بسراید؟ اه ........
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385 17:25 توسط مهسا جون! |
با خود آرام زمزمه مي کردم
گفتم دلم پر از تنهاييست
و آرام رفت ..اري او رفت اما تمام دلتنگيهايم را نيز با خود برد
+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 17:20 توسط مهسا جون! |
امشب باز قطرات اشك بيقرارانه تو را فرياد مي زنند . بغضي راه گلويم را بسته .... نميدانم شايد همين عشق است كه مي خواهد فرياد برآورد! اما ديگر تاب و تواني برايش باقي نمانده . هنوز هم قلبم با هر طپش تو را جست و جو مي كند اما اينجا فقط غمي است كه از زيبايي يك عشق به يادگار مانده است براي من فقط سكوتي ست كه فرياد مي زند : به هيچكس نبايد دل بست... همه و همه مي روند و اين فقط خاطراتي است كه از آنها به يادگار مي ماند ...! عشق پيوسته است اما انسانها از هم گسسته + نوشته شده در جمعه 15 دی1385 7:54 توسط مهسا جون! |
اگر مي دانستي..... چه قدر دوستت دارم..... هيچ گاه براي آمدنت......... باران را بهانه نمي کردي........ رنگين کمان من اشک ندارد چشـمم، شيشه اشک دلم بشکسته واژه ها بر لب خاموشی من شعر شدند
شب ِ رويا، شب با ياد تو خوابيدن ها
تن من بی نفس بوی خوش هر نفست
لب من بوی خدا ميدهد ای عشق سپيده گاهی
آن شهابی که گذشت، آخرين واج دلـم بود
باز می گشایم پنجره ابی را
به وسعت چشمانت
و مرور می کنم خاطراتم را
تا دور دست صبح ارزو
در پشت پنجره ی ابی
عشقی بود و عهدی
وحال در پس پنجره
عهدی که فرو نشسته است.
من و توایم که در اشتیاق می سوزیم
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دهد دگر آن روز
من و تو نیست میان من و تو این:
ماییم
+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 16:1 توسط مهسا جون! |
|
| ||||||